Thursday, May 04, 2006
بی عنوان

احساس بدی دارم.
یه احساس گنگ که خفت آدم رو گرفته و ول نمی کنه. اعتراف سختی بود و یه جورایی هم تلخ. شاید باید می ذاشتم به حال خودش باشه. شاید باید به زمان می سپردم. شاید هم اصلا باید خفه اش می کردم. اما خب نشد.
بهتر بود خلاص می شدم. البته فکر می کردم که خلاص می شم اما حالا احساس سردی می کنم. انگاری یه عرق سرد تمام شیارهای وجودم رو گرفته. احساس می کنم با روح برهنه ام طرف شدم. یه روح ناآشنایی که خوب می شناختمش.
این لو دادن، این اعتراف، با همه رهایی اش تلخ بود و سخت.
--------------------------------------