Friday, April 14, 2006
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد


توی يکی از همين خونه‌ها، همين نزديکی‌ها، دل يکی آتيش گرفته. از روی بوم هم که نيگا کنين می‌بينين که از توی پنجره‌ی يکی از همين خونه‌ها آتيش می‌ريزه بيرون. دل يکی آتيش گرفته. تو اومدی اما کمی دير. از ته يه خيابون دراز. مث يه سايه‌ی نگرانی. کمی دير اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل يکی رو حسابی آتيش زدی. به من می‌گن چيزی نگو. نبايد هم بگم اما دل يکی داره آتيش می‌گيره. دل يکی اين‌جا داره خاکستر می‌شه. کمی دير اومدی اما يه راست رفتی سروقت دل يکی و دست کردی تو سينه‌اش و دلش رو آوردی بيرون و انداختی تو آتيش و بعد گذاشتی‌ش سرجاش. واسه همينه که دل يکی آتيش گرفته و داره خاکستر می‌شه. يکی داره تو چشات غرق می‌شه. يکی لای شيارای انگشتات داره گم می‌شه. يکی داره گُر می‌گيره. دل يکی آتيش گرفته. يه نفر يه چيکه آب بريزه رو دلش شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفه‌خون گرفته‌ن يه خونه هست که دل يکی داره توش خاکستر می‌شه...*
* برگرفته از مجموعه داستان چند روایت معتبر نوشته مصطفی مستور